پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - از تاراج جهاني تارهائي جهاني(٢) - رسولی زاده محبوبه
از تاراج جهاني تارهائي جهاني(٢)
رسولی زاده محبوبه
توسعه وجهاني شدن:
امروزه در غرب مركزيت يافتن (centrality) فرهنگ در روند توسعه يك بحث بسيار جدي است. به طوري كه سياست اگر بخواهد مشروعيت پيدا كند،در بستر فرهنگ مشروعيت مييابد واقتصاد اگر بخواهد پذيرش پيدا كند وتوليدات اقتصادي مصرف شود، بايد فرهنگ آن درجامعه توليد شود ؛به عبارت ديگر بايد مردم كانسيون (consion) بكنند. اگر بپذيريم كه توسعه يك مفهوم فرهنگي ،سياسي و اقتصادي است واز آن طرف جهاني شدن را به عنوان يك فرايند اقتصادي، سياسي، فرهنگي ببينيم ،همهي توسعه باجهاني شدن ارتباط دارد. حال اولين مشكل به وجود آمده اين است كه يك نوع سوادآموزي جديد درمفهوم سازي توسعه به وجود آمده كه اگر ما بخواهيم مفاهيم توسعهي دورهي جهاني شدن را با مفاهيم دورهي مدرنيته تحليل كنيم ،خطاكردهايم. چون فضا عوض شده است. امروز صحبت از روند عدم تمايل و روند غير عقلاني شدن حركت جهاني شدن مطرح ميشود وبه گفتهي يكي از نويسندگان غربي جهاني شدن يك انقلاب است. يك انقلاب وقتي اتفاق ميافتد كه كارگزاران ونهادهاي اساسي وبنيادين تغييرمي كند، يا به گفتهي «رونالد رابرتسون» جهاني شدن يك زلزلهي فرهنگي ـ اجتماعي است.
يكي از مشكلات توسعهي دورهي مدرنيته با توسعهي دورهي كنوني آن است كه فضاي توسعهي دورهي مدرنيته محدود بود ،اما توسعهي امروز به شدت فرامحلي است و در توسعهي فرامحلي اگر شما محلي بنگريد، تعبيرهمان تعبير زلزله است.
«مارتين آلبرو» ميگويد: منظور از «توسعه »كاربري يك انديشه درحوزهاي جديد وافزايش موارد آن كاربريها است. ما ميتوانيم موارد مذكور را در هر شاخهاي از علوم بيابيم. براي مثال، در حوزهي الكترونيك آغاز كار با راديوها بود وبعد از آن الكترونيك به تمام فن آوريهاي...ارتباطاتي كاربري در محيط خانه،حمل ونقل ،ابزار ماشيني وغيره توسعه داده شد .اين توسعهها به فن آوري توليدي محدود نميشوند؛تمام حوزههاي زندگي روزمره با توسعهي يك انديشهي عقلاني دگرگون شدهاند:شمارهي هويّت شخصي، رمزگذاري...تمام رمزهاي بين المللي يا به صورتبنيادينتر، چكهاي بانكي، نظام سنجش متديك، اوقات استاندارد، اعداد اعشاري اكنون اين ها همه به فن آوري اجتماعي جديدي از «عصرجهاني» كمك ميكنند.
براي روشن شدن موضوع بايد به تاريخ بشر نگاهي داشت ومشاهده نمود كه تاريخ بشر به سه دورهي سنتي، مدرنيته و جهاني شدن قابل تقسيم است. مقايسهي دورهي سنتي و جهاني شدن نشان ميدهد كه هنجارها در اين دورهها متفاوت است. چون عصر و فضا از يك ديگر متفاوت است. ماوارد دوراني شدهايم كه تغييراتش به قدري سريع است كه معطل ما نميشود تا در قرن ديگر آن را درك كنيم. سرعت حركت (flow of Speed) در دورهي جهاني شدن آن قدر قوي است كه تنها كساني كه حرفهاي به آن نگاه ميكنند، ضرر نميكنند.
اكنون بايد ببينيم تحولاتي كه در روند توسعه به وجود آمده چيست؟
به لحاظ توسعهاي دو تحول عمده بوجود آمدهاست. يك توسعهي ذهني و يك توسعهي عيني. توسعهي ذهني آن گلوباليزمي است كه به وجود آمد. گلوباليزم غير از گلوباليزيشن است. گلوباليزم در واقع يك نوع نگرش است ؛ يعني فردي كه در يك روستا زندگي ميكرد، تمام دنيايش روستاي خودش بود، در حالي كه روند جهانيشدن يك نگاه جهانگرايي را به وجود آورده است.
قدرت انتخاب بشر (Power of choice) و باقدرت انتخاب او با دورههاي قبل قابل مقايسه نيست. افراد خودشان وارد اينترنت ميشوند و براي درخواست شغل، تحصيلات و كاراييهاي خود را معرفي ميكنند و سپس پاسخ آنها داده ميشود. آن توسعهي ذهني دربسياري از زمينهها، فرهنگ مصرف را تغيير ميدهد.در واقع ديدگاهها فرا محلي شده و نگاه جمعي پيدا شده است، اين نگاه جمعي تجزيه شده است و وجدان جمعي، به تعبير مورد عنايت «دوركيم» در عرصههاي مختلف در حال پيدايش است و نقش اجتماعي منعطف و آگاهي فرامحلي را به وجود آورده است. به اين جهت ميبينيم عليرغم آن كه تمام دستگاههاي رسانهاي غرب سعي ميكنند كه به واقعهي ١١ سپتامبر مشروعيت ببخشند، اما ٢٠٠ هزار نفر در ايتاليا عليه حملهي امريكا به افغانستان تظاهرات ميكنند و اين به معناي آگاهي فراملي است. بنابراين، حرف «هانتيگتون» حرف درستي نيست كه از برخورد تمدنها صحبت ميكند، زيرا به سبب آگاهيهاي اين عصر تحول و تولرانس تقويت شده و زمينهي برخورد بسيار كم گشته است. در حوزهي فرهنگ نيز بايد گفت كه فرهنگهاي مركزي به فرهنگهاي حاشيهاي تبديل شده است. در واقع غرب و به طور مشخص امريكا به خاطر آن برخورد حرفهاي كه داشت، نوعي فوق فرهنگ (SUPER CULTURE) توليد كرد كهاين خود در نهايت منجر به غلبهي فرهنگي آن شد تا اين كه توانست بر دنيا غلبه پيدا كند. به همين دليل است كه امروز در ايران مقبوليت كالايي چون نوشابه به داشتن پسوند (COLA) است.
«امرسون» ميگويد: «مك دونالد» يك مصرف فيزيكي دارد و يك مصرف فرهنگي ؛ مصرف فرهنگياش اين است كه يك مقبوليت براي صاحبان توليد به وجود ميآيد.
اتفاقا «رابرتسون» مدل ژاپن را براي نظريهپردازي دربارهي جهاني شدن موضوعي مهم و غير قابل چشم پوشي دانسته و مينويسد كه ژاپن غالبا اما شايد به وجهي كوتهبينانه، به عنوان يك «دير رسيده» به نظام جهاني معرفي شده است؛ به عنوان «نو رسيده»اي كه به دلايل كشف نشده، توانسته است، هم مدرنيزه شود و هم با وجود گله غربيها در قصور اين كشور، از حيث مشاركت همه جانبه در نظام بينالمللي، به گونهاي «جهاني شود». بر خلاف اين تصور ميتوان گفت كه انزواي ژاپن از نظام بينالمللي، به ويژه در عصر «توكوگاوا»،يك حركت معطوف به جهان بوده است، نه گريز از جهان. كنار ماندن ژاپن از جهان در واقع براي اين بود كه «جهان را زير نظر بگيرد». بنا به مدل قديمي نوسازي، كشورهاي زيادي منزوي بودند يا «كنار ايستاده بودند». اكنون ديگر ژاپن به جامعهاي تبديل شده است كه بايد سرمشق قرار گيرد، البته نه به دليل يكتايي ادعايياش، بلكه بيشتر به خاطر سمتگيريش نسبت به جهان، به ويژه جوامع آسياي شرقي و آسياي جنوب شرقي از ژاپن ميآموزند كه چگونه بايد آموخت.
«فيدرزتو» معتقد است كه ژاپني شدن (JAPANIZATION) اتفاق نيفتاده است. با اين وصف ژاپني شدن دنيا در حال حاضر يك بحث جدي نيست، زيرا ژاپن در كنار توليد تويوتا، ميتوسوبيشي و در كنار صنعت كامپيوتر خود، نهادهاي فرهنگي نساخته تا پازلي به وجود بياورد كه همهي قطعاتش متناسب هم باشند. اما امريكاييها براي تحميل هنجارهاي فرهنگي خود نهادسازي كردهاند؛ يعني در كنار صنعت خودشان كه خيلي هم صنعت پيشرفتهاي نيست، نهادهاي فرهنگي به وجود آوردهاند. جامعه شناساني مانند «بيدستون» معتقد است كه با ضعف فرهنگ مصرف، توليدات و كالاهاي اقتصادي هم ضعيف ميشوند. در واقع هر فرهنگي به لحاظ توسعهاي، اگر در درون خود ضعيف شود، مصرف توليدات اقتصادي آن فرهنگ نيز ضعيف ميشود.
همگن سازي و ناهمگنسازي جهاني فرهنگها:
جهاني شدن امروزه لايههايي از فرهنگ يكسانسازي را به وجود آورده است. «واطرستين» معتقد است كه نگرش رايجي كه ملت ها ،جوامع وفرهنگ ها را واجد خصوصياتي همگن و مجزا از ديگر ملت ها، جوامع و فرهنگها محسوب ميدارد،مدلي از جهان ميآفريند كه گويي «واحدهاي تشكيل دهندهي آن مثل توپ هاي گرد بليارد هستند كه روي ميز به هم برخورد ميكنند واز كنار يك ديگر ميلغزند.»
براي مثال زبان محمل فرهنگ است ؛لرها، تركها، كردها زبان مستقل درمقابل زبان فارسي داشتهاند، اما امروز ميبينيم كه زبان فارسي زبان مدرسه است ،و چون زبان مدرسه شده است ،هنجارهاي خودش را به قوميت ها تحميل ميكند. مدارس امروز غرب علوم سكولار ((secollar science را تبليغ ميكنند ونظام مدرسه اي غرب براين پايه استوار است، پس يك نوع يكسان سازي در حال شكلگيري است.
يا به طور مثال زبان انگليسي به زبان غالب دنيا تبديل ميشود،چون زبان سخت افزاري و نرم افزاري است،پس كمكم به زبان دانشگاهي دنيا تبديل ميشود كه البته اين زبان وابستههاي خودش را به همراه ميبرد.
يكسان سازي ديگري نيز درحال شكلگيري است كه «گيدنز»از آن به روند معكوس جهاني شدن (rewers Globalzation)ياد ميكند آنتوني گيدنز جهاني سازي را به عنوان فشار ذاتي مدرنيته در جهت پيوستگي متقابل بزرگتري در گسترهي جهاني در نظر ميگيرد. او مينويسد: بنابراين، جهاني سازي ميتواند به صورت تشديد مناسبات اجتماعي در گسترهي جهاني تعريف شود كه امور عملي بعيد را به نوعي با هم مرتبط ميسازد كه رويدادهاي محلي به وسيلهي رويدادهاي واقع در فرهنگ هاي آن طرفتر ونيز در جهت عكس شكل داده ميشوند، برداشت گيدنز به صورت بخشي از نظريهي عمومي او دربارهي دگرگوني مناسبات اجتماعي در مرحلهي متأخر مدرنيته درميآيد.
رونالد رابرتسون استاد جامعهشناسي درپيتسبورگ كه بيش از يك دهه در پي نظريهپردازي براي جهاني سازي بوده است، با همان مقولات گيدنز سروكار دارد.او برداشت خود را يك صورت تطبيق يافته وشديدا انتزاعي از فرضيهي همگرايي مينامد:«انسان مدرن همگن شده، مقدار معيني از انعكاس پذيري پديدارشناختي را در خود پذيرفته است». در نظر رابرتسون جهاني سازي بيش از همه يك فرآيند فرهنگي است كه درآن وحدت دنيا نشأت گرفته از خود آگاهي جهاني است وبه صورت مؤثر قرنها تداوم داشته است. گيدنز برآثار فنآوري در مناسبات تاكيد ميورزد، و رابرتسون بركسب خواستههاي بشري اصرار دارد؛اما براي هر دو،جهاني سازي يك دگرگوني اجتماعي است كه خود پيامدي از يك فرايند مقدماتي طولاني ميباشد؛يعني ما ميتوانيم جهاني شدن را غربي كردن دنيا بنگريم، به اين اعتبار كه حجم اصلي محتواي نرمافزار جهاني شدن در غرب است، اما براساس همان روند معكوس كه در دنيا درحال شكل گيري است، اين روند معكوس درغرب، از نگاه شهروندي (divercity)نسبت به شرق است ؛ يعني ممكن است از اين ديدگاه (تمايل به شرق)، يك فرد غربي وشهروند غربي يك چيز متفاوت را دردست داشته باشد. چون ميتواند تجربهي جديد وخوبي برايش باشد. البته يك نگاه سطحي ممكن است اين باشد، اما از يك نگرش عميقتر، غرب امروز با يك فرهنگ مخالف مواجه ميباشد كه تمام اعضاي جامعه اش را گرفته است؛ كمپ هاي مختلف موجود در اينترنت مانند كمپين حفاظت از محيط زيست،كمپين مبارزه با مشروبات الكلي، كمپين حمايت از خانوادههاي تك همسر و...در واقع يك روند مخالف است.
البته جهاني شدن از نوع امريكايي، نگراني هايي را براي فرانسويها، انگليسيها و هلنديها به وجود آورده و تظاهرات هايي كه عليه جهاني شدن درسراسر دنيا انجام ميشود،ناظربه اين نگرانيها ميباشد كه دو بعد دارد:يك بعد گروه هاي چپ سوسياليست هستند كه بيشتر در اتحاديههاي كارگري حضور دارند وجهاني شدن را امريكايي كردن ميدانند.امابعد ديگر آن فرهنگي است؛اساسا يك جامعهي فرهنگي مثل فرانسه كه تاريخ تمدن طولانياي دارد،ميخواهد خودش باشد. درحال حاضر ميبينيم كه اين نگراني در جامعهي روشنفكري غرب به شدت وجود دارد. به هر صورت امروزه گفته ميشود كه مهاجرت، معلول جاذبههاي مقصد ودافعههاي مبدأ است، ولي لزوما اين نيست، بلكه دليل آن اختلاف موقعيتهاميباشد.همسايگي در دنياي امروز بسيار آسان وهم زمان شدهاست، ارتباطات شكلي شيشهاي پيدا كرده است . پيش از اين، مرزهاي جغرافيايي كشورها راازهم جدا ميكرد، اما امروز مرز جغرافيايي معني ندارد. امروز ورود و خروج تنها از طريق مرزهاي جغرافيايي قابل كنترل است، اما از طريق مرزهاي اينترنتي قابل كنترل نيست. ماهوارههاي تلفنيو موبايل، مرزهايي است كه توافقات جدي دربارهي ممانعت از آنها وجود ندارد وامكان اين هم وجود ندارد. در گذشته محيط بومي(locality)داشتيم، ولي امروزه محيط جهاني به وجود آمده است.
در گذشته تقسيم كار محلي يا بومي((localبود، امّا امروز اينترنشنال((internationalشده است. نظريهي تقسيم كار جهاني نو، به جهاني شدن روزافزون توليد وتأثيراتي كه اين پديده برنظام اقتصاد جهاني گذاشته است، توجه دارد و يافتههاي خود را براي تبيين نحوهي تمايز پذيري شهرها در بخشهاي مختلف جهان مورد استفاده قرار داده است. نكتهي اساسيمورد توجّه اين نظريه آن است كه فرآيندهاي توليد كارخانهاي كه زماني در كشورهاي مركزي اروپاي غربي رايج بود، به گونهي فزايندهاي كشورهاي جهان سوم را دربرمي گيرد، اين در حالي است كه كشورهاي جهان سوم قبل از آن به عنوان «كشورهاي پيراموني»در چارچوب اقتصاد جهاني، عمدتا روي توليدات كشاورزي ومواد خام به منظور صدور به كشورهاي پيشرفته متمركز بودهاند. توسعهي اقتصاد جهاني شرايطي را به وجود آورد كه درآن بقاي شركتهاي بزرگ صنعتي در گرو انتقال كارخانهها به مكانهاي صنعتي شهرهاي كشورهاي جهان سوم، جايي كه نيروهاي كار ارزان وفراوان وجود دارد، بود. به نظر ميرسد كه اين فرايند بيانگر مرحلهي تازهاي در روابط ميان شهرهاي «مركزوپيرامون»باشد كه «والرشتاين »آن رامشاهده نموده است. در مقايسه با كشورهاي توسعه يافته، در كشورهاي جهان سوم دستمزدها بسيار پايينتر ،شرايطكار بسيار فقيرانهتر واتحاديههاي كارگري بسيار ضعيفتر است. ناديده گرفتن كنترل آلودگي، مزاياي انحصاري مالياتي وناديده گرفتن قوانين ومقررات بهداشتي وسلامتي، جذابيت اين مكانها دركشورهاي جهان سوم را براي كشورهاي توسعه يافته افزايش داده است. نظريهي تقسيم كار جهاني نو، به لحاظ فكري بسيار با اهميّت محسوب ميشود. اين نظريه توجهي انديشمندانه به شكل تازهاي از جهاني ساختن اقتصاد سرمايهاي دارد. اين نظريه تغييرات به وجود آمده در الگوهاي اشتغال را تبيين نموده ونشان داده است كه چگونه شركتهاي فراملي وچند مليتي توانستند،از تفاوت هاي فضايي در بازار كار در رابطه بايك تقسيم كار موقتي در چارچوب بخش هاي صنعتي خاص بهره برداري نمايند.
بالاخره امروز، تقسيم كاري در دنيا به وجود آمده و برمبناي آن ناگزير هستيم كه بخشي از جغرافياي دنيا باشيم واين موجب شده است كه افراد مولفههاي زيادي را وارد فضاي ذهنشان كنند و دراثر همين مولفههاي جديد قطعه قطعه شدن هويت ها اتفاق ميافتد.
«اريك ولف»تأكيد ميكند كه جهان بشريت يك كليت كثيرالوجه است واز مجموعهاي از فرايندهاي مرتبط به هم تشكيل شده است. لذا تحقيقاتي كه اين كل را تكه تكه ميكند ونمي تواند آن را در يك كل جمع كند، به ناچار واقعيت را تحريف ميكند. چنان كه امروز ميبينيم، مفهوم همبستگي اجتماعي دچار مشكل شده است، پس جهاني شدن واقعا زلزله است كه اگر به صورت صحيح فهم وتحليل نشود، مارا دچار شوك خواهد كرد. مابايد به سمتي برويم كه مانند «پيترز»به جهاني شدني كه درآينده اتفاق ميافتد، توجه كنيم، نه جهاني شدني كه اتفاق افتاده است.
توسعه وبعد چند فرهنگي جهاني شدن:
چند فرهنگي((multy calturalismبه اين معنا بود كه در جايي مثل لندن فقط ٣٢ مليت مسلمان زندگي كنند. در حال حاضر چند فرهنگي در بعد معنايي آن در حال اتفاق افتادن است؛يعني اگر در تهران ١٠٠٠مليت نداريم، اما ازجهت معنايي هزار مليت به وجود آمده است. براي مثال در تهران فرهنگ فرانسوي هم به چشم ميخورد. زماني كه فيلم«تايتانيك» تازه در لندن اكران شده بود،٣٠نشريه در ايران عكس هنر پيشهي نقش اول اين فيلمراروي جلد خود چاپ كرده بودند.يا فيلم «هري پاتر»پيش ازآنكه درغرب اكران شود، درايران ديسكت هم شده بود .
رابرتسون تأكيد مي كند كه وي براين باور نيست كه جوامع ملي درآستانهي اضمحلال قرار دارند،بلكه وي معتقد است كه جامعهي ملي به صورت جامعهي چند فرهنگي ودر شرايط غليان سال ١٩٨٩درنقاط مختلف جهان درحال احيااست و برخي مظاهر مليگرايي كهنهي اروپا وساير مليگراييها - البته در شرايط جهاني تازه - دوباره رخ نشان ميدهد.وي تاكيد مي كند كه ملي گرايي، يعني التزام به انديشهي جامعهي ملي، يكي ازاجزاي اصلي جهاني شدن معاصر(يعني تبديل جهان به مكان واحد)است. نكتهي مورد نظر او اين است كه نبايد نوع نگرشي كه در تحليل سنتياز جامعهي ملي به ميراث بردهايم، وارد مطالعات، مربوط به جهاني شدن كنيم.
برخي ميخواهند بگويند، جهاني شدن يك افسانه است و واقعيت ندارد وبه همين منظور باآوردن يك سري دلايل واهي ميگويند: در دورهي مدرنيسم هم تحولات بازرگاني جهاني وجود داشت، اما توجه به ارتباطات هم زمان درهيچ دوره از تاريخ بشر وجود نداشته است. پايان سبك هاي هنري و هويت هاي مستقر يكي ديگر از مشكلاتي است كه اكنون در حوزهي فرهنگي با آن مواجه هستيم؛يعني همان مباحثي كه «فوكو»،«هابرماس»و«كسلر» از آن سخن ميگويند. براي مثال فوكو ميگويد:«تاريخ ما پايان يافتهاست».
تاريخي كه براساس نرمهاي ليبرال دموكراسي است. اين يك نگاه به اين فضا است كه ميگويد: سرعت تغييرات به قدري زياد است كه استقرار سبكها ومعاني دچار بحران شده است. اكنون سخن از پايان سبكهاي معماري، سبكهاي موسيقي وهويت هاي مستقراست كه به لحاظ سرعت تغييرات استقرار دچار اشكال شده است.
«آلبرو» مينويسد: ايرونيگها «مدرن» را «سراسر منفي» خوانده و از آن به عنوان شورشي دايمي در برابر شيوه و سبكهاي پابرجا ياد كردهاند. او سرگرداني دوران مدرن را با اظهار اين نكته بيان كرد كه ما قادر به رؤيت كيفيت پايان اين دوران نيستيم. اما ما اكنون به اين رؤيت قادريم، آن جا كه هيچ گونه سبك پابرجايي در ميان نباشد، شورش نيز توجيه وجودي خود را از دست مي دهد. دوگانگيهاي فرهنگيِ دير پا نظير عقلاني ـ غيرعقلاني،دانشمند وهنرمند ،وحتي سنتي وجديد توانايي وظرفيت خود رابراي انگيزش جناح هاي متضاد باهم ازدست دادهاند. اين پايان همهي نظم وترتيبات نيست، اما تا اندازهاي به معناي احياي مجدد جهات ما قبل مدرن وغير مدرن پيشين است، زيرا هر چند مدرنيته به صورت مكرّر بابسط عقلانيت پيوند خورده است، اما نهادينهسازي آن همواره در احاطهي طرح ها واعمال دولت وسرمايه داري بوده است.اين طرح هاواعمال در ارتبا طي تنگاتنگ باهم واز طريق به ساخت در آوردن جنسيت ونوع جنسي، انضباط وادارهي احساسات، تحريك نيازها، اعمال اضطراب و تشويق، تهديد و بهكارگيري خشونت اعمال شدهاند. آلبرو سپس اضافه ميكند: قلمرو انديشه در تنشي دايمي تا موارد مقرربراي شكلگيري برپاشد. به علاوه انديشهها وابداعات شخصي در فراسوي عقلانيت، يعني در تخيل، ناخودآگاهي و نتايج غيرقابل پيشبيني تجربيات ريشه داشتند. موارد مذكور به عنوان مواردي غير عقلاني تعريف ميشدند، اما اين تعريف هم يك كنش روشنفكرانه ومحصول سازندگان حرفهاي مدرنيته بود. اين تركيب مأخذ مدرنيسمهاي گوناگون درهنر، معماري، موسيقي و ادبياتي است كه به عصرمدرن تشخص بخشيدهاند. روشنفكران با كار در سطح تناقضات و با تاكيدگذاري متناوب بر احياي سنت يا ابداع، احساس يا آگاهي، يك جريان مؤثر يا چند جريان را در بطن مدرنيته تجديد كرده و بهپيش بردند. «طرح مدرن» بهكرّات مدرنيته را به تناقضاتي آشكار دچار ساخت. «نيچه» از سوي نازيها در آغوش گرفته شد و راديكاليسم «ويليام موريس» به شكل آزادي عمل و به يك صورت تشريفاتي درآمد. پيامبر عشق شهواني «دي.اچ. لارنس» به سخنگوي روشنفكران آلماني مبدل شد. «ماركوزه» ملهم يك ضدفرهنگ بود، اما عشق ورزي نه جنگ آوري شكل يك شعار مصرفي را به خود گرفت. اوج تناقض در فرضيات مدرنيته، شايد آن هنگامي است كه «لنين» آيندهي سوسياليسم را در «خط توليد» مشاهده كرد.
هم چنين آلبرو در بخشي از اثر خود پيرامون نفي پايان تاريخ مينويسد: اتصال زنجيري ميان خرد عالمگير و امپراتوري جهاني بود كه بر اين اعتقاد مؤكد مدرن غربي صحه ميگذاشت كه تاريخ در برخي نقاط به پايان ميرسد. اگر تاريخ موجب پيشبرد فرد بود و به نقطهاي ميرسيد كه كل دنيا را تحت نفوذ خويش درميآورد، آن گاه بايد خطي زير تاريخ ميكشيديم. و در اين صورت انديشهي خرد عالمگير واقعيت پيدا كرده بود. بيان نظري اين آميزهي امپرياليسم غربي و عالمگرايي، انديشهي ضرورت تمدني در سطح جهاني است. به نظر برخي پايان جنگ سرد اين تغيير عقلگرايانهي تاريخ مدرن را مدلل ساخت. «فرانسيس فوكوياما» اين امر را به عنوان اثبات برداشت «هِگل» از گسترش يك دولت عقلاني ليبرال مورد توجه قرار داده است. اما او رشد فراگير دموكراسي ليبرال را به مثابهي «پايان تاريخ» در نظر ميگيرد، زيرا آن چه به طور مؤثر به عنوان تعيين هويت با مأموريتي مليبه شمار ميرفت، از دست رفته بود.
از سوي ديگر هر روزه مفاهيم جديدي وارد جامعه ميشود، مثلاً مردگرايي و دفاع از حقوق مردان به عنوان يك جريان جدي در حال اتفاق است وامروز زن انگليسي ميتواند همسرش را ازخانه اخراج كند، حتي اگر او شهروند بيگانهاي باشد كه تابعيت انگليسي دارد، در حالي كه ما هنوز ذهنمان درگير فمنيسم است.
«فوكس - جنووز» در كتاب «فمنيسم فارغ از پندار»، گرايشهاي فمنيستي درستايش نقشها وغرايز مادري و ترجيح وضع جماعتي بروضع جامعهي مدرن را غالبا به عنوان ميل به حسرت گذشته (نوشتالوژي) توصيف ميكند؛ بيشتر نظريه پردازان زن كه فردگرايي مردانه را نقد ميكنند، درنهايت به نظري رمانتيك درمورد جماعت ميرسند. در حالي كه راهي كه فمينيسم ميپيمايد، ناگزير به زوال جماعت ختم ميشود و هيچ ميزاني از لفاظي نوستالژيك نميتواند مانع آن شود. نقد فوكس - جنووز از ديدگاه بسياري از فمينست ها، به جهت تمايز گذاشتن بين جماعت گرايي زنانه دربرابر جامعهگرايي مردانه كه در حقيقت نيز ساختهي مردان است وحاكي ازناتواني اين فمنيست ها درتدوين يك تئو ري است كه بتواند مشاركت بنيادي زنان درسياست اجتماعي را توضيح دهد، بسيار مستدل است.
سخنان فوكس - جنووز دراين مورد نيز مستدل است كه ميگويد: هر چند كساني هم هستند كه مثل «گاياتري اسپيواك» از بدترين دام، يعني ستايش خود پسندانه از گرايش جماعتي زنان دوري ميكنند، امّا حتي آنها نيز ميل دارند، ازمسايل سياسي بنيادي كنار بمانند. البته به همين ترتيب، ميتوان گفت كه فمينيست هاي خرده پاي دوران «پسا استعمار» مثل «اسپيواك»(كه مسلماً تنها به عنوان فمينيست سخن نميگويد) نيز هستند كه به صورتي غير احساسي به وضعيت زنان سراسرجهان ميپردازند و جسورانه ميكوشند، ساختارهاي تاريخي ونهادي فضايي را كه [آنان] از آن برخاستهاند، برملا كنند. هر چندممكن است اين مسايل مستقيما به ارتقاي فهم ما نسبت به وضعيت و پيچيدهي جهان منجر نشود، اما در اين راه كمك كم ارزشي نيست. علاوه براين بايد توجه كرد كه «اسپيدال» معتقد است كه برملا كردن فضاهاي پسا استعماري كاري سياسي است. هر چند كه تنها به معني «تخريب» ديدگاههاي متعارف «استعماري» باشد. به هر حال يقينا فوكس - جنووز حق دارد كه ميگويد داشتن يك موقعيت ممتاز دردانشگاه با يد ما را باز دارد از اين كه تظاهر كنيم، به نحوي صداي ستمديدگان هستيم.
در حوزهي سياست مسألهي اساسي تهديد دولت - ملت ها است. يكي از مسايل مهم دراين زمينه، اوجگيري پديدهي دولت ـ ملّت يا به صورتي مغشوشتر جامعهي ملي، طي حدود نيمهي قرن هجدهم ودرهمان حال آگاهي نسبت به يگانه بودن آن درتاريخ است.
«مارتينآلبرو» دربيان چگونگي عقلانيت درخدمت قدرت مينويسد: يكي ازمهمترين پيامدهاي اصلاحات مذهبي درقرن شازدهم اين بود كه جامعه را از قيوميّت مسلط كليساي كاتوليك رها ساخت. از آن پس اين جنبش سرچشمهاي جوشان و رهاوردي براي تلاشهاي سياسي وخلق دولتهاي ملي شد. شيوههان گوناگوني براي آرام وسر به راه ساختن جامعه وجود داشت. خشونت يكي ازاين شيوها بود؛ونظارت الحاقي بربازارها يكي ديگر. با اين حال اين هر دو با عقلانيت دستگاه دولتي همراه بودند.
«الياس »به تفصيل به بيان پيامدهاي متمركز سازي قدرت دولتي (از قرن شانزدهم دراروپا)، رمز گذاري حالات وشيوهها، گسترش نظارت برخود پرداخته است. اين پيامدها به يك ميزان از درانحصار درآوردن ابزار خشونت از سوي دولتها ناشي شدهاند. لازمهي اين امر، تعيين هويت خاصي از خرد و ملت بود. آن گاه هيجانهاي ناشي ازحيات اجتماعي به شكل اهداف ومقاصد دولتي درآمد.
انديشهي ملت، دولت را با مردمي پيوند ميداد كه دولت رابه سامان رسانده ومشروعيت آنچه كه اغلب حدومرزهايي دلخواه واختياراتي قانوني بود، براي دولت فراهم ساخت. اين مسأله هيجانها را متوجه ماجراجوييها درسرزمينهاي بيگانه كردهوشكستن حريم حيات شخصي افراد راتوجيه ميكرد. پيشتر (در سال ١٨٥٤ در قرن هجدهم ودرفرانسه، «دو توكويل» نوشت كه با حكومت به هزار شيوه تاثير گذاري ميكند و نه تنها برجريان كلي امور، بلكه برسرنوشت خانوادهها وبرحيات شخصي هر فرد اثر ميگذارد.
ريشههاي «ملت - دولت» درزندگي روزمره پاگرفته وهماهنگي ذاتي با طرح مدرن دارد. درايالات متحده، «هندي جيمز» كه درآغاز قرن بيستم سخن ميگفت ، دريافت كه مسأله كمابيش عمليِ اقتصاد ملي، درواقع همان مسألهي اخلاق فردي بود كه به مردم اطمينان ميداد كه آنها با بيشترين توان و نيروي خويش زندگي كردهاند. حال آن كه مردم رو به تنزل وانحطاط بودند وملتي متشكل از چنين افرادي، پست تراز ملتي است كه تحت فشارهاي شديد به پيش ميدود. در حالي كه روند صنعتي سازي تماميّت گستردهي اين وحدت فرد وملت راتهديد ميكرد، مسألهي اجتماعياي كه از دل اين روند برميخاست، طرح ريزي دقيق وعاملانه براي دولت رفاهي بود.سرچشمههاي جنگهاي جهاني درقرن بيستم وسرمنشأ رفاه اجتماعي درفرآيندهايي به هم پيوست كه هر كدام برمبناي اتصال زنجيري سرنوشت فرد باسرنوشت «ملت - دولت» به عنوان يك كليت استوار بوده است.
بنابراين، بايد گفت كه اقتدار دولت درتحقق ارادهي آن دربين مردم است ويك دولت زماني قدرت دارد كه ارادهي آن تحقق بيروني داشته باشد. نمونهاش دولت هايي بودند كه مقتدر نبودند؛يعني نه قادر بودند نظام «توتاليتر» قوي توليد كنند تا بازور حكومت كنند. و نه نظام دموكراسي به وجود آوردند تا بتوانند تضادها راحل كنند، واين به معناي مصرف كردن جامعه از بيرون نظام سياسي خودش ميباشد؛ به عبارت ديگر اگر درجامعه كانالي بازشود كه جامعه را سوراخ كند وجامعه شروع به مصرف كردن از خارج بكند، اين اولين بحران يك دولت تحت عنوان بحران اقتدار است كه تبعات آن به دولت بازمي گرددو آن را دچار بحران ميكند؛از اين رو پيش بيني ميكنند كه دولت - ملت ها ضعيف ميشود، از همين منظر است كه «ديويد هويل» مبتكر بحث دموكراسي جهاني معتقد است كه نهادهايي درحال شكلگيري ميباشد كه دموكراسيهاي بومي رادچار مشكل ميكند؛براي مثال قوانين مربوط به حقوق بشر باقوانين مدني بسياري از كشورها درتعارض است، اما درعين حال قانوني است كه ١٤٠دولت به آن رأي دادهاند ؛يعني يك شهروند قانونا ميتواند با استناد به قوانين حقوق بشر به سازمان ملل شكايت كند،و دولتي كه امضا كرده و به قانون حقوق بشر عمل نميكند، زيرا سوال است؛ بر اين اساس، گفته ميشود كه جهان يك كل به هم پيوسته است وتقسيم آن به جهان اول، دوم، سوم، شمال و جنوب فاجعهآميز است ودموكراسي نظريهاي جهاني است كه مستلزم عملي ساختن آن درسطح جهان است.دموكراسي درغرب بدون توجه بهتوسعهي آن درشرق ناقص است ولزوما ناپايدار.
اماظهور اتحاديههاي منطقهاي لايهي جديدي از دولتهاي منطقهاي رابه وجود ميآورند. منطقهاي شدن سياست و دولت لايه ي جديدي ازدولت است.براي نمونه اروپاييها رواديد رادر ميان ١٢ كشور ازبين بردند؛ يعني با داشتن رواديد«شينگن» (وبايك ويزا) ميتوان وارد كشورهاي ديگر شد. يورو نيز نمونهاي ديگر از آن است كه اين واحد پول اروپايي درحقيقت يك منطقهي جديدي از دولت است وطبيعي است كه همكاري هاي اقتصادي مشترك وبه دنبال آن مواضع سياسي مشترك اتحاديهي اروپا درمقابل ساير مناطق را درپي خواهد داشت، ليكن نقطه ي ضعف ما اين است كه هيچ منطقهي مشتركي تشكيل ندادهايم. هنوز در خاور ميانه يك اشتراك منطقهاي به وجود نيامده است. درصورتي كه بوش امروزه ميگويد: «يا با ما هستيد يا برما» .
فضاي سياسي يك مشكل بسيار مهم ديگر است كه نتيجهي آن تغيير مفهوم مسألهي شهروندي بوده است. شهروندي درغرب مفهوم بسيار بسيار مهمي است كه در واقع به جاي دين نشسته وكار نرمهاي ديني رابه انجام ميرساند. «ترنر» براين اعتقاد است كه نظامهاي شهروندي كار نظام ديني راانجام ميدهند.
يك ساحت ديگر شهروندي تغيير اجتماعي است؛ يعني شهروندي كه تابعيت يك كشور رامي گيرد، درواقع آمادگي خدمت زير پرچم را دارد. بنابراين ميبينيم كه بيشترين ميزان فروش پرچم درامريكا پس از حادثهي١١سپتامبر است. پس از حادثهي ١١ سپتامبرتمام خانههاي امريكايي پرچم امريكا را آويخته بودند.
تعلق شهروندي درواقع همبستگي اجتماعي نيز به وجود ميآورد. بسياري از مسلمانان غرب تعلق شهروندي به غرب ندارند ويك هويت مقاومت را توليد ميكنند؛يعني يك رابطهي «pull and push» براي آن ها به وجود ميآيد. شايد اين هويت مقاومت درايران ما خيلي معنا نداشته باشد، اما اين هويت براي فردي كه درغرب زندگي ميكند، وجود دارد. درحوزهي اقتصادي هم بايد اشاره كرد كه چند اتفاق مهم رخ داده است كه يكي از آنها توليد وايجاد احساس فقر است. جهاني شدن به شدت احساس فقر توليد كرده است.
فقر يك پديدهي قديمي وسنتي است، امااحساس فقر يك پديدهي سنتي نيست، بلكه يك پديدهي مدرن و پست مدرن است؛ يعني در دورهي سنتي مقايسهاي براي آدم فقير وجود نداشت و درنهايت خود را با كدخدا مقايسه ميكرد، اما اين احساس در دورهي جهاني شدن كه امكان مقايسه وجود دارد، بسيار شديد است.
اخيرا درآثار «مانوئل كاستلز»(كه لقب استاد استادان را دارد)آمده است كه ٥/١٤ درصد جامعهي امريكا زير خط فقر هستند و اين درصد، يعني ٣٨٠ميليون نفر از جمعيت امريكا كه از اين ٥/١٤درصد تعداد ١٧ميليون نفر دچار فقر مطلق هستند؛يعني اگر كسي درآمدش نصف در آمد زير فقر باشد، آن فقرمطلق است. دريك جامعهي سرمايه داري مثل امريكا... درسال ١٩٧٦حقوق يك مدير كارخانه ١٢٦هزار دلار بود. اما درسال ١٩٩٦اين حقوق يك ميليون و٢٧٦هزار دلاربودهاست ؛ يعني فاصلهي حقوق مدير كارخانه با يك فرد متوسط ٤٥برابر بود، در حالي كه درسال ١٩٩٦به ١٢٤برابر رسيده است. اين مسأله عامل توليد احساس فقر است، اگرچه درخود جوامع سرمايه داري باشد. البته دركشورهايي مثل آلمان، فرانسه وانگليس كه تاثير اجتماعي به شكل مستقيم وجود دارد، اين مشكل چندان بروز نميكند.
اما درهمين حال اين واقعيتي است كه امروزه شكاف ميان ثروتمندان و تهيدستان، عدم تعادلهاي عميق زيست محيطي،منطقهاي، ملي وجهاني رابه وجود آورده است كه مقدّم برهمه، محرومين را نابودمي كند وبدين طريق ناخواسته و بي اختيار آنان رابه تخريب محيط زيست وتهديد حيات دركرهي زمين سوق ميدهد. فقر به عنوان بزرگترين آلودگي زمان ما خطري است كه ثبات سياسي، همبستگي اجتماعيو سلامتي محيطي كرهي زمين راتهديد ميكند.از اين رو لازم است را هبردهايي جهاني، به گونهاي كه تمامي سياست گذاريهاي ملي را در برگيرد، درجهت محو آن به كارگرفته شود. بنابراين بشريت بايد درسالهاي آتي به يك انقلاب معنوي،اخلاقي، عقلي ونهادي بسيار گسترده دست زند. اين انقلاب فقط با جست وجو دربهترين نسبتها، تمدّنها و شورو شوقهاي بسيار نجيبانهي بشريت كه رهنمودهاي خوبي براي عمل است، امكانپذير ميباشد . لازم است اصولي به عنوان تكيه گاه اساسي محيط زيست به وجود بيايد ؛ اصولي كه باتوجه به تنوّع فرهنگ ها درجامعهي جهاني لازم وضروري است. اصولي چون اصل مراقبت، اصل بشريت ، اصل مسئوليت، اصل اعتدال. اصل احتياط واصل شهروندي واحد جهاني.
نكتهي ديگر آن كه گلوكاليزيشن، يعني محلي - جهاني كردن اقتصاد دنيا اتفاق افتاده است. جهاني شدن اقتصاد را ميتوان به شرايطي اطلاق كردكه درآن حد ومرزهاي جغرافيايي درفعاليتهاي اقتصادي، از قبيل تجارت، سرمايهگذاري، توليد ونقل وانتقالات مالي، كمترين نقش را دارااست. بنابراين به گفتهي«گيدنز» درجامعهي جهاني تاكيد برگذشتن از سطح ملي وايجاد ساختارهاي اصيل جهاني است. از طرفي نيزمارتين آلبرو جهاني شدن رابه فرايندهايي كه براساس آن تمام مردمجهان در يك جامعهي واحد وفراگير جهاني به هم ميپيوندند، تعريف ميكندو به طور ضمني، نقش دولتهاي كنوني را دربعد حاكميت كاهش داده و يك جامعهي واحد جهاني خارج از حاكميت دولتها را به تصوير ميكشد.
بنابراين، بايد گفت كه اقتصاد امروز محلي - جهاني است. ژاپنيها ٦٥ سال است كه براساس الگوي گلوكاليزيشن شروع به بازسازي نظام اقتصادي كردهاند. اشكال گلوكاليزيشن اين است كه جهان نگري موجب ميشود كه از ظرفيت بومي صرف نظر كرده وبه آن توجه نكنند. در مقابل كاليزيشن موجب ميشود كه انسان فقط نگاه بومي داشته باشد و به ظرفيت جهاني تو جه نكند. اما گلوكالازيشن، هم به ظرفيتهاي بومي توجه ميكند وهم به ظرفيتهاي جهاني. نتيجه اين ميشود كه چون به ظرفيتهاي بومي خود توجه نميشود، يا به نسبت گرايي ختم ميشود يا به مدرن گرايي واين مساله توليد كننده تأخر فرهنگي است.